تبليغاتX
مرا عهدیست با جانان - تجدید قوا





















مرا عهدیست با جانان

بودن یا نبودن .... مسأله این است!!!!

 

حدود ۴سال پیش که نوشتن این وبلاگ رو شروع کردم، خیلی از دوستان وآشنایان مسخره ام کردن.حتی بعضی ها هم لطف کردن و گفتن بیشتر شبیه یه دفتر شعر ِتا وبلاگ!! اما من دوست داشتم شعرا و مطالب مورد علاقه ام رو اینجا بنویسم،گاهی هم داستان های خودمرو اینجا می نوشتم و دوستای نویسنده و شاعر عزیزم بسیار مورد تمسخر و توهین قرار می دادن (عوض گرفتن دست یه نوپا!!!!). خب شاید لطف همین دوستان بخش زیادی از ذوق نوشتن من رو کور و احساس ضعف رو در وجودم تقویت کرد. البته به خاطر سنگینی درسا و کارای دانشگاه هم کم فرصت دارم بهش رسیدگی کنم. فکر می کردم مطالب وبلاگم باید خیلی کتابی،ادبی و قلمبه سلمبه باشه،شاید چون تو اون دوره وبلاگ اکثر اطرافیانم این طوری بود!!اما این روزا با وبلاگ دوستایی آشنا شدم که تازه شروع به نوشتن کردن ولی راحت می نویسن و شاید وبلاگشون مثل دفتر خاطرات من می مونه، خیلی خوشم اومد و حس نوشتن و حفظ وبلاگم در من تقویت شد،جا داره ازشون تشکر کنم. والبته از دوستی که از شیراز برام e-mail زده و منو دوست شاعر و شعر دوست خطاب کرده( گرچند که من شاعر نیستم) برام نوشته که در خلوت ها و دل تنگی های شبانه اش به وبلاگ من (و چند وبلاگ دیگه) پناه می آورده و حالا می خواد کتاب چاپ شده اش رو برام بفرسته. خیلی از خوندن این میل به وجد اومدم و خوشحال شدم،چون احساس کردم هنوز نوشته هام روی آدما تأثیر می ذاره. پس نهایت سعی ام رو می کنم تا بخش نویسندگی مغزم رو از خواب زمستونی بیدار و دوباره شروع به کار کنم. برای این کار نیاز به یاری همه ی شما دوستانم دارم....

 به امید خدا....

 

 

                                             فریبا فروردین ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت

+نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت12:20 بعد از ظهرتوسط فریبا | |