تبليغاتX
مرا عهدیست با جانان - بی خبری گمراه





















مرا عهدیست با جانان

بودن یا نبودن .... مسأله این است!!!!

 

 

صدای طوفان دیوانه کننده بود. شُر شُرِ آب باران در آن تاریکی شب

 

در گوشش زمزمه ها می کرد....

 

گوش های  خود را محکم گرفته بود و فریاد می کشید: " رهایم کنید

 

، رهایم کنید " و به دور خود می چرخید.

 

این صدا ها پیام آور فرمان شوم دیگری بودند و او این بار قصد

 

مقاومت داشت.

 

تا زمانی که خورشید بالا آید و دنیا را روشن کند، او درگیر بود؛ درگیر

 

بود و مقاومت می کرد و این بار موفق شده بود. اما موفقیتی که....

 

 

از آن پس هیچ وقت از خود بیرون نیامد و تا اثری از باران می دید

 

خود را پنهان می کرد و حتی حاضر نبود به فرمان گوش دهد....

 

 

 

 

 

 

بی خبر از اینکه شاید این بار فرمانی نیک در انتظارش باشد....

 

 

                                               " فریبا/ اَمرداد/ 1386"

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت8:14 بعد از ظهرتوسط فریبا | |