مرا با خود نبرد اما شکست و خرد کرد اما نمانده از برایم هیچ جز آهی که سرد اما
به من قول مساعد داد که با من دوست می ماند نمود آخر چنان چون دشمنان با من نبرد اما
جوانی را به پایش ریختم بی حرف و بی منت ترحم عاقبت با ما و من حتی نکرد اما
صدای خنده هایش بویی از تسلیم با خود داشت رها از من شد و من هم اسیر آه و درد اما
هزاران حرف های خوب در گفتار خود می زد نماند از ادعا هایش به جز خاکی و گرد اما
ز داغ رفتنش خوابی به چشم من نمی آید زمانی باز می گردد که باشم پیر مرد اما
دلم می خواست تا من هستم و او هست می ماندیم به جرمی که نکردم می شوم محروم و طرد اما
برای بود نش باید که طاس زوج می افتاد به صفحه می نشیند بخت من طاسی که فرد اما
همین اندازه می خواهم که هرجاهست خوش باشد به پایان می رسد این نو غزل با اسم درد اما
+نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت2:34 بعد از ظهرتوسط فریبا |
About
مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم
خصوصيات فردي:
نام: فريبا / به معني فريبنده، زيبا، نام يكي از حوري هاي بهشتي
رشته: بیولوژی
متولد تيرماهم و مثل همه ي تيرماهيها شناختن خصوصيات اخلاقيم سخته. همه ي انسان ها رو دوست دارم؛ هرچند خيلي از دوستان سعي كردن با ضربه زدن مانع بشن، ولي خب موفق نشدن و نمي شن.
فكر كنم كافي باشه
در ضمن مطالبی که تیترشون رو در پیوندهای روزانه می نویسم نوشته های خودم هستن .... خوشحال میشم دربارشون نظر بدید.