تبليغاتX
مرا عهدیست با جانان





















مرا عهدیست با جانان

بودن یا نبودن .... مسأله این است!!!!

و آنگاه من رو به آن ها آورده، گفتم:

خانم ها ، آقایان!

آن کس که اعتماد می کند، خیانت می بیند

آن کس که اعتماد نمی کند، خود خیانت کار است....

خانم ها، آقایان!

در میان افسانه های قدیمی داستانی هست که می گوید:

« تعریف آدمی نیکی اوست»

« و نیکی فقط عبارت از بد نبودن نیست»....

 

معنی این حرف ها چیست؟

تو نمی دانی، تو هیچ نمی دانی

و دوست داشتن تو ممکن نیست

زیرا مثل یک کرگدن جدی هستی....

من این را می گویم، زیرا دیده ام:

« لای چرخ دنده های ضرورت

کار به آنجا می رسد که باید به ساعت خود بنگری

و به خود بگویی :

اینک پنج دقیقه برای دوست داشتن

و تا بیایی و بفهمی دلت جه می گوید

دیده ای بوته ی خشکی هستی

                             در گرد بادی کور»

 

بعضی ها گریه می کنند ، خوشا به حالشان که می توانند

بعضی ها به کار و بار خود مشغولند، خوشا به حالشان که سرگرمند!

ولی من می پرسم:« بدون تعلّق به قلب خود ، چیست انسان بجز بوته ی  خشکی؟

و بدون تعلّق به ابدیت، زمان چیست جز گردبادی کور؟ »

من این را می پرسم زیرا دیده ام: « وقتی یک راه در برابرت بود ،  از راه دوم رفتی

وقتی دو راه در برابرت بود ، از راه سوم رفتی

وقتی سه راه در برابرت بود ، از راه چهارم رفتی

وقتی صد راه در برابرت بود ، به دور خود چرخیدی

و چون مجنون بی جنونی فریاد بر آوردی:

« آه ای این همه راه  فروشونده در قعر ظلمت

آه ای این همه چشم بی نگاه و

آه ای این بن بست ها»

و هرگز ندانستی

که هر جا، همیشه، بر خاک

راه به بی راهه می رسد

بی راهه به راه

و در راه و بی راهه

آن کس که به راه می اندیشد، گم راه است....

 

و تو گفتی :

« این حکایت شوری دریا عجب داستان عبرت آموزی است

همه دریاهای عالم

با آن همه عمق و تلاطم و مرجان

به اندازه ی کوزه ای آب از چشمه ای ساده و فروتن

کارساز نخواهد بود»

و سایه ات گفت :

« آن کس که روح دریایی دارد،

و چون دریا سنگین بر زمین افتاده است،

جز آن که مشت بر سر زند و

سر بر سنگ،

کاری از او در این گودال بر نمی آید»

و تو گفتی :

« مگر آن که از خود برخیزد

زان سپس که از خود برخاست

ابر و باران شیرین خواهد بود »....

سبک شو

مگر نمی دانی که باد بزرگ

همیشه به درهای بسته بر خواهد خورد

مثل نسیمی سبک شو

تا هم دختران گل رخسار پنجره به رویت بگشایند

هم به درون دل ها راه یابی

زنده خواهی شد، باور کن....

 

چشمانت را ببند

و در انتظار نور و عنایت خاموش باش.

                   

                                                         " رضا صفریان/ بصیرت سایه ها/ ص ۹-۴۸ با تلخیص"

+نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور1385ساعت9:39 بعد از ظهرتوسط فریبا | |