تبليغاتX
مرا عهدیست با جانان





















مرا عهدیست با جانان

بودن یا نبودن .... مسأله این است!!!!

نمی دونم این روزا چرا حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده!!

کوچکترین حرکت و نگاهم مورد توجه همه قرار می گیره!

سعی می کنم حرفامو بگم اما دائم سوءتفاهم ایجاد میشه!

دوست دارم همه ی اونا بدونن چقدر برام درد و عذابه که بهم اعتماد ندارن....البته شاید تقصیر خودمه، اما این تقصیر هم جزء اون کوچیکترین حرکاته که از نظر دیگران درست نیست.

دلم می خواد یه کاری کنم که بهشون ثابت کنم من اونی نیستم که شما فکر می کنید، باور کنید میشه بهم اعتماد کرد. باور کنید سخته که بدونید دیگران مطمئنن بخش اعظم حرفاتون دروغه در صورتی که نیست.

دیگه خسته شدم، احساس می کنم اصلاً نمی تونم به این وضع ادامه بدم.

ذره ذره ی اعصابم داغون شده و حساس، تو اوج این حساسیتِ که از کسایی که انتظار دارم الان بهم کمک کنن، باهام همدردی کنن، حمایتم کنن یا راهی جلو پام بزارن، ضربه می خورم( نا گفته نمونه به جز بعضی هاشون).

حتی چند روزه حرفام برای خدا هم خسته کننده شده، چون دیگه جوابی نمی ده....گرچند که اینو مطمئنم اول و آخرش اونه که برام می مونه....

+نوشته شده در شنبه 28 مرداد1385ساعت1:39 قبل از ظهرتوسط فریبا | |