تبليغاتX
مرا عهدیست با جانان





















مرا عهدیست با جانان

بودن یا نبودن .... مسأله این است!!!!

در هجوم ریزش برگهای خزانی متولد شدم....

خواستم  بخندم دیدم دنیا جای خنده نیست....

خواستم بگریم دیدم عزیزانم را طاقت دیدنش نیست....

خواستم عاشق شوم دیدم هرگز کسی را نخواهم یافت....

دانستم عشق تنها معنای زیبای تولد است....

عاشق شدم، عاشق معبودی که عبودیتش افتخار بود....

+نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت1:27 قبل از ظهرتوسط فریبا | |