تبليغاتX
مرا عهدیست با جانان





















مرا عهدیست با جانان

بودن یا نبودن .... مسأله این است!!!!

در کوچه های تنگ و باریک قدم می زند،خانه های کاه گلی که گوشه و کنار آنها دیوارهای فروریخته به چشم می خورد. بوی کاه گِل خیس شده، صدای قار قار کلاغهای پیر و کاج های سر به فلک کشیده که سال هاست لانه ی آنها را در خود جای داده اند.

دیدن این مناظر، قدم زدن در این کوچه ها و شنیدن این صداها  او را به یاد چه می اندازد؟

او که می دود در این کوچه ها ، می خندد با بچه ها، بازی می کند با هم سن ها.... او که بارها و بارها خواسته سر در بیاورد درون لانه ی این کلاغهای پیر چه می گذرد.  اما هیچ وقت به نوک این کاج های بلند دست نیافته.... به راحتی به یاد می آورد که چندین بار از بالای این درختان به پایین پرت شده ، دست و پایش شکسته و مورد تنبیه و تحقیر آقاجان و عزیز قرار گرفته....آه آقاجان....عزیز....برادر و خواهر ها....صدای همه در گوشش است. صدای داد و فریاد عزیز که سعی می کند همهمه ی بچه ها را ساکت کند. صدای آقاجان که وقتی وارد خانه می شود یا الله می گوید و همه را به سکوت  وا می دارد.

در نظرش چقدر نزدیک است آن روزها که ساعت ها در دشت می دویدند ، دنبال گوسفندها می کردند و غروب خسته به خانه باز می گشتند....خانه، بله این دیوارهای فروریخته همان خانه ی قدیمی آنهاست. همان آشپزخانه ی کوچک گوشه ی حیاط که عزیز ساعت های روزش را در آنجا به شب می برد.  طاقچه ی کنج اتاق که آقاجان وسایلش را می گذاشت، آقاجان که با ظاهر عبوس و خشنش، قلبی مهربان و دلسوز داشت، و عزیز که با هر چروک روی صورتش دنیایی از اندوه را که متحمل شده جلوی چشم می آورد.

صدای در می آید، با شتاب بر می گردد و فریاد می زند:" آقاجان آمد، آقاجان آمد" و می خواهد به طرف در بدود که.... که نقش بر زمین می شود....با شنیدن صدای تَلَق عصایش که به زمین برخورد می کند تازه به یادش می آید که آقاجان نیست، عزیز نیست و او دیگر آن توان را ندارد.

به سختی بلند می شود. تصویر پسر بچه ی شلوغی را در حوض آب می بیند که آرام و قرار ندارد؛ با افتادن برگی از بالای درخت در آب حوض امواجی ایجاد می شود و سپس او تصویر مبهم پیر مردی را در آب لجن گرفته ی حوض ِ شکسته می بیند. این چهره ی سالخورده، این دستهای چروکیده و این جسم فرسوده متعلق به اوست.

با زحمت آرام آرام راه می افتد. پسرک می دود ، در را باز می کند و وارد کوچه می شود، بر می گردد ، به عقب نگاه می کند، خانه ی کاه گلی ِ فرو ریخته را می بیند و پیر مرد خاطرات خود را می گذارد و از آنجا دور می شود، دورِ دورِ دور....

 

                                                                                   " فریبا/ اردیبهشت ۱۳۸۵"

+نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت3:21 قبل از ظهرتوسط فریبا | |