|
" با نام او که جاودانه ی مطلق است" خاک های فرسوده، سنگ های افسرده، قبرهای خاموش و سنگ قبر پدربزرگی که هیچ وقت حتی خود مادرم او را ندیده. سال هاست که دیگر جسم فرسوده ی هیچ روح آزادی را در اینجا دفن نمی کنند٬ سال هاست اینجا خاموش است.... خاموش و خاموش.... حتی به ندرت افرادی پیدا می شوند که بالای سر این قبرها بیایند و یک خدابیامرز ساده نثار روان تشنه ی آنان کنند. اما من اغلب همراه او به اینجا می آیم، او که مأمن اش اینجاست و آرامش روانش را اینجا می جوید و می یابد. حتی او نیز این پدربزرگ دوست داشتنی را ندیده!! سنگ قبر کوچکی که روی آن بیت شعری، و پایین آن تاریخ های متعددی با نظم خاصی نوشته شده: ۱/۱/۷۸ نوه هایت، ۵/۷/۷۹ نوه هایت، ۴/۳/۸۰ نوه ها و نتیجه هایت..../۸۱ نوه ات و نتیجه ات.....۸۱.....۸۲.....۸۲.....۸۳....۸۴....نوه و نتیجه ات.....نوه ات و نتیجه ات، آثاری که بعد از هر بار ملاقات برایش به یادگار می گذاریم.... سکوت سنگینی همه جا را فرا گرفته و من و او مثل همیشه در حال خواندن دعا و نیایش هستیم، مطمئنم این دعاها تنها به روح پدربزرگ نمی رسد و شاید تنها برای او خوانده نمی شود....بیشتر برای تسلّی خودمان است. آه نمی دانید پس از مدتها کار، زحمت، خستگی، غم، اندوه و سنگینی، پناه بردن به قبرستان متروکی که اطرافش را سراسر باغ های کهنسال فرا گرفته، چقدر لذت بخش است. گاهی هم ترسی به دل آدم می اندازد که: روزی ما هم به این خاک و به این ابدیت می پیوندیم.... همان طور که به سنگ قبر خیره شده ام و زمزمه می کنم، شخصی در کنارم می ایستد، کفشهای بسیار زیبا و برازنده دارد، سرم را بلند می کنم تا به چهره اش نگاه کنم....با وجود آفتاب پشت سرش تشخیص چهره بسیار مشکل است.تنها لبخند زیبایش را می بینم . می نشیند و با آبی که به دست دارد لبِ تشنه ی خاک را سیراب می کند و با گفتن " مراقب باش خیس نشی" من را به عقب تر می برد. با انگشتان سفید و بلندش دست بر سنگ قبر می کشد. سنگی کوچک برمی دارد، با آن ستاره ای روی سنگ قبر حک می کند و با زدن چند ضربه به روی ستاره شروع به زمزمه کردن می کند. بسیار جوان، زیبا و جذاب است....اما مرد کیست!! این مرد کیست که بر سر خاک پدر ِ پدربزرگ من آمده.... مدتهاست کسی در این قبرستان آب به روی قبری نریخته.... زمزمه اش که تمام می شود به سمت من برمی گردد و می گوید: " متشکرم که اومدید....در هر صورت ممنون" چقدر آشناست، خدایا این مرد کیست، مطمئنم این چهره را دیده ام. کمی آنطرف تر می رود و با شاخ و برگ های بوته ی گلی که آنجاست بازی میکند. این گل کجا بود؟!!!! اینجا جز سنگ و خاک و قبرهای نشست کرده و تک و توک خارهای بیابانی چیز دیگری نبود!! به او نگاه می کنم که بی تفاوت هم چنان مشغول خواندن دعاست و اصلاً به مرد توجه ندارد. چهره ی مرد پر از غم است، از درون می جوشم تا به یاد آورم او کیست. نزدیکش می روم....باز هم آن لبخند آشنا را می زند و با اشاره ی دست از من می خواهد کنارش بنشینم. - "می دونی خیلی نگرانم" این بهترین فرصت است تا با او صحبت کنم. -" نگران چی؟ نگران کی؟ " - "نگران بچه هام و از همه مهمتر همسرم" باورم نمی شود با این سن همسر و فرزند داشته باشد. - "چند تا بچه داری؟ " - "شیش تا" خدای من شش فرزند دارد؟؟؟؟!!!!! - "مدتیه پیششون نیستم، ازشون دورم.... نگرانشونم...." - "خب .... خب برو پیششون" لبخند تلخی می زند: "اگه می تونستم که اصلاً از پیششون نمی رفتم." چه مرد گستاخی زن و فرزندانش را رها کرده و حال افسوس می خورد.... - "شنیدم زنم مریض شده....دختر کوچیکم ازدواج کرده....اون یکی هم داره ازدواج می کنه....با این وجود یکی تو خونه می مونه ، اونم که بره مامانشون تنها میشه، شنیدم نوه بزرگم سرافرازم کرده، همون هفت ماهه ی خودم که وقتی به دنیا اومد من گریه کردم و گفتم ببین بعده عمری خدا بهم یه نوه داده اونم که کف پاش قده بند انگشت منه....دو تا نوه ی دیگم هم خیلی بزرگ شدن." خدایا حتماً مرا هالویی می پندارد و این چرند و پرند ها را تحویلم می دهد. مرد لبخندی می زند، دستی به صورتم می کشد، گونه ام را می بوسد و بلند می شود. همچنان حیرانم که به راه می افتد.... چند قدم جلوتر که رفت ایستاد، برمی گردد و ..... و.....خدای من.....او.....امکان ندارد.....او خود پدر بزرگم است، پدربزرگی که سه سال پیش در سن شصت و سه سالگی با همه ی ما وداع کرد و به خانه ی ابدیش بازگشت.....آن چهره ی جوان را من در قاب عکس روی دیوار اتاق خانه اش دیده بودم....دستی تکان میدهد و با همان چهره ی آشنا که یک بار رفت ، بار دیگر می رود. با عجله بلند می شوم:" نرو....بابایی صبر کن...." اما مرد دیگر نبود.... به او نگاه می کنم، دعایش تمام شده، وسایلش را جمع می کند، بلند می شود و می گوید: ببخشید خاله جون خیلی معطل شدی، بریم؟ چی شده؟ حالت خوبه؟!!.... صدای دسته ی عظیم کلاغها....قبرستان متروک....قبرهای فروریخته....خارهای بیابانی....سنگ های خسته....خاک های افسرده....باغ های کهنسال....
" فریبا / فروردین ۱۳۸۵ "
|
About
مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم Archivesهفته اوّل آذر 1388هفته اوّل آبان 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته چهارم مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته اوّل فروردین 1388 هفته سوم بهمن 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته سوم بهمن 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته دوم فروردین 1386 هفته سوم اسفند 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته اوّل مهر 1385 هفته سوم شهریور 1385 هفته دوم شهریور 1385 هفته چهارم مرداد 1385 هفته دوم مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته دوم تیر 1385 هفته چهارم خرداد 1385 هفته دوم خرداد 1385 هفته چهارم اردیبهشت 1385 هفته سوم اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 هفته سوم فروردین 1385 هفته دوم فروردین 1385 هفته سوم اسفند 1384 هفته دوم اسفند 1384 هفته اوّل اسفند 1384 هفته چهارم بهمن 1384 هفته اوّل بهمن 1384 هفته چهارم دی 1384 هفته سوم دی 1384 هفته دوم دی 1384 هفته اوّل دی 1384 هفته چهارم آذر 1384 Links
مهرگان
بی خبری گمراه
قمیشی گاهی خیلی آرامش بخشه |