تبليغاتX
مرا عهدیست با جانان





















مرا عهدیست با جانان

بودن یا نبودن .... مسأله این است!!!!

یه جایی صدایی از اعماق قلبم صدا می زنه، ممکنه همیشه خواب ببینیم، رؤیاهایی که قلبمو می بره   با اشک و اندوه و غم بسیار ، می دونم اون طرف یه جایی من پیدات می کنم، هر وقت که زمین می خوریم به آسمون آبیه بالای سرمون نگاه می کنیم و با رنگ آبیه اون بلند می شیم، اما اولین بار جاده ی طولانی، تنهایی، انتهای دور دست و ناپدید شدن، می تونم با این دو دستم روشنایی را در آغوش بگیرم، وقتی که خداحافظی کنم قلبم از حرکت می ایسته، در احساس لطیف تن ساکتِ خالیه من به چیزی که حقیقت داره گوش فرا می ده.... تعجب از زندگی، تعجب از مردن، اون وقت با باد و شهد و گل ها با هم می رقصیم.

جایی از اعماق قلبم بهم می گه خوابهاتو ببین، نزار جدا بشن.... ما از غم شما یا اندوه دردناک زندگی صحبت می کنیم، گاهی هم به جای صحبت آوازی برای شما سر می دیم. زمزمه ی صدا، ما هرگز نمی خوایم فراموش کنیم، در هر خاطره ی گذرایی همیشه راهنمایی برای شما وجود داره، وقتی یه آینه ای شکسته می شه، تکه های متلاشی شده روی زمین پخش می شن اون وقت نگاههایی از زندگی جدید دور ما منعکس می شه، پنجره ی آغاز آروم و بی حرکت، نور جدیدی از سپیده دم، بزار تن خالی ِساکت من پر بشه و احیا بشه. نه نیازی به جستجوی بیرون هست نه از دریا با قایق گذشتن، بزار درون من بدرخشه، درسته اینجا درون منه، من یه روشنایی یافتم که همیشه همراه منه....

یه روشنایی که همیشه با منه....

+نوشته شده در جمعه 12 اسفند1384ساعت1:0 بعد از ظهرتوسط فریبا | |