تبليغاتX
مرا عهدیست با جانان





















مرا عهدیست با جانان

بودن یا نبودن .... مسأله این است!!!!

غلام عشق شو کاندیشه این است

همه صاحب دلان را پیشه این است

 

فلک جز عشق محرابی ندارد

جهان بی خاک عشق آبی ندارد

 

جهان، عشق است و دیگرزرق سازی

همه بازیست الّا عشق بازی

 

اگر بی عشق بودی جان عالم

که بودی زنده در دوران عالم؟

 

کسی کز عشق خالی شد فسرده ست

گرش صد جان بود بی عشق مرده ست

 

اگر خود عشق هیچ افسون ندارد

نه از سودای خویشت وارهاند؟

 

مشو چون خر به خورد و خواب خرسند

اگر خود گربه باشی دل در او بند

 

به عشق گربه گر خود چیر باشی

از آن بهتر که با خود شیر باشی

 

نروید تخم کس بی دانه ی عشق

کس ایمن نیست جز در خانه ی عشق

 

ز سوز عشق بهتر در جهان چیست؟

که بی او گل نخندید ابر نگریست....

 

اگر عشق اوفتد در سینه ی سنگ

به معشوقی زند در گوهری چنگ

 

که مغناطیس اگر عاشق نبودی

بدان شوق آهنی را چون ربودی؟

 

و گر عشق نبودی در گذرگاه

نبودی که ربا جوینده ی کاه

 

بسی سنگ و بسی گوهر به جایند

نه آهن را نه که را می ربایند

 

هر آن جوهر که هستند از عدد بیش

همه دارند میل به مرکز خویش

 

گر آتش در زمین منفذ نیابد

زمین بشکافد و بالا شتابد

 

و گر آبی بماند در هوا دیر

به میل طبع هم راجع شود زیر

 

طبایع جز کشش کاری ندارند

حکیمان این کشش را عشق خوانند

 

گر اندیشه کنی از راه بینش

به عشق است ایستاده آفرینش

 

گر از عشق آسمان آزاد بودی

کجا هرگز زمین آباد بودی؟

 

چو من بی عشق خود را جان ندیدم

دلی بفروختم جانی خریدم

 

ز عشق آفاق را پر دود کردم

خرد را دیده خواب آلود کردم

 

کمر بستم به عشق این داستان را

صلای عشق در دادم جهان را

 

                                         نظامی/ خسرو  و شیرین

 

ولنتاین همه تون شاد....

+نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت0:18 قبل از ظهرتوسط فریبا | |