تبليغاتX
مرا عهدیست با جانان





















مرا عهدیست با جانان

بودن یا نبودن .... مسأله این است!!!!

 

حدود ۴سال پیش که نوشتن این وبلاگ رو شروع کردم، خیلی از دوستان وآشنایان مسخره ام کردن.حتی بعضی ها هم لطف کردن و گفتن بیشتر شبیه یه دفتر شعر ِتا وبلاگ!! اما من دوست داشتم شعرا و مطالب مورد علاقه ام رو اینجا بنویسم،گاهی هم داستان های خودمرو اینجا می نوشتم و دوستای نویسنده و شاعر عزیزم بسیار مورد تمسخر و توهین قرار می دادن (عوض گرفتن دست یه نوپا!!!!). خب شاید لطف همین دوستان بخش زیادی از ذوق نوشتن من رو کور و احساس ضعف رو در وجودم تقویت کرد. البته به خاطر سنگینی درسا و کارای دانشگاه هم کم فرصت دارم بهش رسیدگی کنم. فکر می کردم مطالب وبلاگم باید خیلی کتابی،ادبی و قلمبه سلمبه باشه،شاید چون تو اون دوره وبلاگ اکثر اطرافیانم این طوری بود!!اما این روزا با وبلاگ دوستایی آشنا شدم که تازه شروع به نوشتن کردن ولی راحت می نویسن و شاید وبلاگشون مثل دفتر خاطرات من می مونه، خیلی خوشم اومد و حس نوشتن و حفظ وبلاگم در من تقویت شد،جا داره ازشون تشکر کنم. والبته از دوستی که از شیراز برام e-mail زده و منو دوست شاعر و شعر دوست خطاب کرده( گرچند که من شاعر نیستم) برام نوشته که در خلوت ها و دل تنگی های شبانه اش به وبلاگ من (و چند وبلاگ دیگه) پناه می آورده و حالا می خواد کتاب چاپ شده اش رو برام بفرسته. خیلی از خوندن این میل به وجد اومدم و خوشحال شدم،چون احساس کردم هنوز نوشته هام روی آدما تأثیر می ذاره. پس نهایت سعی ام رو می کنم تا بخش نویسندگی مغزم رو از خواب زمستونی بیدار و دوباره شروع به کار کنم. برای این کار نیاز به یاری همه ی شما دوستانم دارم....

 به امید خدا....

 

 

                                             فریبا فروردین ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت

+نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت12:20 بعد از ظهرتوسط فریبا | |

 

چشمان زیبایت را دوست دارم ای اوج هستی.

ای که تمام خاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود.

امشب از آسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می آورم.

ستارگان را همچو مرواریدهای درخشان به تو تقدیم می کنم و همچو آهوی خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم آورد.

از جنگل سبز چشمانت عبور می کنم و عاشقانه به باغ دلت پناه می آورم و وجود شقایق های سرخ را همچو ستارگان آسمانی باور می دارم و مانند نگینهای درخشنده رهسپار آسمان آبیت می شوم.

نازنین،امشب به سراغت خواهم آمد و ستارگان آسمانی را همچو نگین های درخشنده در دستانت خواهم گذاشت.

همه وجودت هستی من است و ای که همه خوبیهایت را در وجود خود احساس می کنم و همیشه صدای مهربانت را در سبزه زار ذهنم تداعی خواهم کرد....

                             

 

                                                                          "لیلا حاتمی"

+نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت1:55 بعد از ظهرتوسط فریبا | |

یعنی یه قالب خوب و مورد پسند من پیدا نمی شه؟!!!

خسته شدم !!!!!!!!

فعلا این قالب موقت رو می زارم تا ببینم چی پیدا می کنم!!

+نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت1:42 بعد از ظهرتوسط فریبا | |

 

 

سلام به شدت درگیر امتحانات و کنکور ارشدم

از اپدیت نشدن وبلاگم بسیار شرمنده ی دوستان و خودم هستم

برام دعا کنید....

به امید دیدار دوباره....

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت8:34 بعد از ظهرتوسط فریبا | |

 

 

ما آدما هيچ وقت نمي تونيم همديگرو بشناسيم

خيلي هامون حتي هيچ وقت سعي هم نمي كنيم كه متوجه بشيم تو دل عزيزترين كسانمون چي مي گذره!!

خيلي جالبه ، چند روز پيش داشتم در مورد مشغله ي فكريم با نزديكترين و صميمي ترين دوستم كه از اول ابتدايي با هم دوستيم ،دقيقاً ۱۶ ساله، صحبت مي كردم؛ حرفام كه تموم شد يه مكثي كرد و بعدِ چند لحظه بهم گفت" تو چه آدم جالبي هستي!! تا حالا اين چيزا رو ازت نشنيده بودم!!" و اونجا بود كه من با خودم فكر كردم وقتي اين دوست كه ۹۰٪ حرفها و زندگي منو مي دونه اينو ميگه، اگه يه شخصي جز اون يه روز كنجكاو بشه و دفترهاي خاطرات منو بخونه....اونوقت با خودش چي فكر مي كنه؟! حتي اگه اون اشخاص پدر و مادرم باشن!! چون كنج هاي خصوصي زندگي منو فقط اون دوست مي دونه!!وقتي اون ميگه تا حالا اينا رو ازت نشنيدم....ديگه از ديگران چه انتظاري ميشه داشت!!

مي خوام از اين لحظه به بعد به جاي ظاهر حرف ديگران، خودم رو جاشون بزارم و باطن حرفها و احساساتشونو درك كنم؛ مطمئنم اين طوري ارتباط عميق تري باهاشون برقرار مي كنم.

 

دردها و حرف هاي نگفته ي زيادي در جاي جاي ذهن و دلِ همه ي ما هست....كاش ديگران درك مي كردند.

 

 

+نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت11:18 بعد از ظهرتوسط فریبا | |

 

+نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت12:42 بعد از ظهرتوسط فریبا |

f

 

 

 

دكتر شجيعي،مدير گروه و يكي از بهترين انسانهايي كه به عمرم ديدم

 

دكتر كرامتي كه به من خيلي لطف دارن

 

هم دانشگاهي هاي عزيز

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت11:46 قبل از ظهرتوسط فریبا | |

 

میون موج و طوفان و تلاطم

تو دست باد سرد بی ترحم

رها از بغضم و از خستگی ها

منم من صخره ای آرام و مغرور

 

همیشه همدم باد و تگرگم

صدای زخمیه میلاد و مرگم

تنم محکومیه شلاق ابراست

دلم آبی تر از مجای دریاست

 

یه عمره خواب خورشید و می بینم

که تو آغوشه سنگیم خونه کرده

نگاهم رو به فرداهای زیباست

تب رفتن منو دیوونه کرده

 

اگه فریاد طوفان تو گلومه

اگه شب سایه سایه رو به رومه

اگه عمری اسیره انتظارم

اگه راهی بجز موندن ندارم

 

منم من آخرین اسیر این زمین

که حتی یک نفس بیرون نمیشم

تنم زخمی ترین دلم تنها ترین

ولی با بغض شب هم خونه می شم

 

هنوزم چشم به راه یک نسیمم

تا دستاشو توی دستام بگیرم

هنوزم عاشق بارون و دریام

نمی ترسم اگه عاشق بمیرم

 

منی که از تبار نسل کوهم

نمی تونم که با موجا یکی شم

منم من صخره ای آرام و مغرور

که تسلیم شب و طوفان نمی شم

+نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت11:17 قبل از ظهرتوسط فریبا | |

 

 

اسفند ماه گذشته بعد از كلي تلاش و سختي و بدو بدو، يه نمايشگاه از آثار نقاشي و سراميكم تو دانشگاه( آزاد اسلامي واحد دامغان )برگزار كردم.

از همه ي دوستام و مسئولين كه واقعا نهايت همكاري رو كردن ممنونم؛ اگه بخوام اسم ببرم زيادن ولي اينطوري بگم كه از بچه هايي كه تو نصب و جمع كمك كردن ( مخصوصا همخونه ايه عزيزم)، دوستايي كه وقتي كلاس داشتم به جاي من مراقب بودن، دوستان عزيزي كه دايم ميومدن و شكلات مي خوردن و در مي رفتن ( كه البته نوش جونشون ) ، يا اونايي كه مي يومدن و فقط نظرات رو مي خوندن و  اي دريغ از يك نظر نوشتن!!‌، تمام اساتيد كه خيلي بهم لطف دارن ، حراست محترم دانشگاه كه واقعا كمك كردن و اگه نبودن نمي شد، و دفتر فرهنگ دانشگاه و .... نهايت تشكر و سپاس رو دارم.

 

از همه ي اينا مهم تر و مهم تر تشويق ها و آموزش ها ي پدر و مادر مهربونم كه اگه آموزش و راهنمايي هاي اين استادهاي عزيزم نبود نمايشگاه كه سهل هيچ كاري از پيش نمي بردم؛ البته پشتيباني هاي داداشيم رو هم فراموش نمي كنم.

 

در كل برگزاري اولين نمايشگاه انفرادي اونم تو محيط دانشگاه تجربه ي خيلي خوبي بود و البته جالب، شنيدن نظرات ديگران از زاويه هاي مختلف و نقدهاي نه چندان هنريه بعضي هاشون.

 

 

 

عکس های نمایشگاه رو هم نمی دونم چرا نمی تونم الان بزارم اما به محض اینکه موفق شدم عکس هم میزارم.

 

 

 

                                                                         "ممنون"

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت5:58 بعد از ظهرتوسط فریبا | |

بالاخره امتحانا تموم شد و طبق معمول کشنده تر از خود امتحانا انتظار اومدن نمراتشه!!

با اینکه ترم سختی بود ولی خاطرات خوبی از ترم ۵ دانشگاه برام موند....

شبای امتحانو تا صبح بیدار موندن، به شکل غیر طبیعی برف اومدن و تا صبح برف بازی کردن، بعد ۵ ترم پیدا کردن دوستای جدیدو به طور عجیبی باهاشون صمیمی شدن.... همه و همه خاطراتی شدن که برای همیشه می مونن.

امیدوارم منم برای اونا خاطره انگیزو موندگار باشم، البته با اینکه فکر از دست دادن هرکدوم از دوستام عذاب آوره ولی نهایت سعی ام رو می کنم تا با خودخواهی تمام برای خودم نگهشون دارم....

 

 

 

اینم یه شعر از حال و هوای الانم....

 

به صحرا بنگرم صحرا ته بینم

به دریا بنگرم دریا ته بینم

به هرجا بنگرم کوه و در و دشت

نشان از قامت رعنا ته بینم

                                       بابا طاهر

 

 

 

اینم یه تفعل به حافظ که همیشه بهش ارادت دارم:

 

صبا به تهنیت پیر می فروش آمد                     که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای             درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار                  که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد

بگوش هوش نیوش از من و بعشرت کوش      که این سخن سحر از هاتفم بگوش آمد

زفکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع                 بحکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد

ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد                  چه گوش کرد که باده زبان خموش آمد

چه جای صحبت نامحرمست مجلس انس          سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد

 

ز خانقاه بمیخانه می رود حافظ                      مگر ز مستی زهد ریا بهوش آمد

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت7:58 بعد از ظهرتوسط فریبا | |

 

 

وقتی دستام خالی باشه

 

 وقتی باشم عاشق تو

 

غیر دل چیزی ندارم

 

که بدونم لایق تو

 

 

 

دلمو از مال دنیا

 

به تو هدیه داده بودم

 

با تموم بی پناهی

 

 به تو تکیه داده بودم

 

 

هر بلایی سرم اومد

 

 همه زجری که کشیدم

 

 همه رو به جون خریدم

 

 ولی از تو نبریدم

 

 

هرجا بودم با تو بودم

 

 هرجا رفتم تو رو دیدم

 

تو سبک شدن تو رؤیا

 

 همه جا به تو رسیدم

 

 

اگه احساسمو کشتی

 

 اگه از یاد منو بردی

 

اگه رفتی بی تفاوت

 

به غریبه سر سپردی

 

 

بدون اینو که دل

 

من شده جادو به تلسمت

 

یکی هست این ور دنیا

 

که تو یادش مونده اسمت

 

 

 

 

هر بلایی سرم اومد

 

 همه زجری که کشیدم

 

همه رو به جون خریدم

 

 ولی از تو نبریدم

 

 

هرجا بودم با تو بودم

 

 هرجا رفتم تو رو دیدم

 

تو سبک شدن تو رؤیا

 

همه جا به تو رسیدم

 

 

اگه احساسمو کشتی

 

 اگه از یاد منو بردی

 

اگه رفتی بی تفاوت

 

به غریبه سر سپردی

 

 

بدون اینو که دل من

 

شده جادو به تلسمت

 

 یکی هست این ور دنیا

 

که تو یادش مونده اسمت

 

 

 

یکی هست این ور دنیا

 

 که تو یادش مونده اسمت....

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت3:4 قبل از ظهرتوسط فریبا | |

 

 

صدای طوفان دیوانه کننده بود. شُر شُرِ آب باران در آن تاریکی شب

 

در گوشش زمزمه ها می کرد....

 

گوش های  خود را محکم گرفته بود و فریاد می کشید: " رهایم کنید

 

، رهایم کنید " و به دور خود می چرخید.

 

این صدا ها پیام آور فرمان شوم دیگری بودند و او این بار قصد

 

مقاومت داشت.

 

تا زمانی که خورشید بالا آید و دنیا را روشن کند، او درگیر بود؛ درگیر

 

بود و مقاومت می کرد و این بار موفق شده بود. اما موفقیتی که....

 

 

از آن پس هیچ وقت از خود بیرون نیامد و تا اثری از باران می دید

 

خود را پنهان می کرد و حتی حاضر نبود به فرمان گوش دهد....

 

 

 

 

 

 

بی خبر از اینکه شاید این بار فرمانی نیک در انتظارش باشد....

 

 

                                               " فریبا/ اَمرداد/ 1386"

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت8:14 بعد از ظهرتوسط فریبا | |

                     

 

                   " بی اطلاعی از نادانی خود دردیست

                        که نادان ها به آن گرفتار هستند!! "

 

 

 

                                                                                   " نظر شما چیه؟! "

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت11:51 بعد از ظهرتوسط فریبا | |

 

 

« من فردا دارم می رم! »  ماهی کوچولو اینطرف و اونطرف شنا می کرد و می گفت: « من فردا دارم

 

می رم!»  ، « آره دیگه فردا می رم !!».

 

از یه طرف خوشحال بود که داره برمی گرده به جایی که بهش تعلق داره اما از طرف دیگه براش سخت

 

بود که از دوستاش دل بکنه.

 

دایم همه جا می گفت: « من فردا دارم می رم! » که شاید یکی بهش توجه کنه یا یکی ازش بخواد

 

بمونه!! اما انگار برای هیچ کس مهم نبود!

 

 

ماهی کوچولو رفت اما هیچ کس باهاش حتی خداحافظی هم نکرد!

 

 

 

هیچ کس غصه ی رفتنشو جلوش بروز نمی داد که یه وقت ناراحت نشه یا از تصمیمش منصرف نشه!

 

که بتونه راحتتر بره! هیچ کس باهاش خداحافظی هم نکرد چون همه امید به برگشتنش داشتن و همه

 

اشک چشمشون رو ازش پنهون کردن تا دلگیر نره....

 

ماهی کوچولو اینا رو وقتی فهمید که دیگه خیلی بزرگ شده بود....!!

 

 

 

                       

                                                            « فریبا /تیر ماه ۱۳۸۶ »  

 

  

                                

+نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت8:30 بعد از ظهرتوسط فریبا | |

فغان که از حرکات سپهر کج رفتار                 فتاد  طرح  جدایی  میانه ی  من  و  یار

زمانه پیش من آورد آن چنان روزی                که روز روشن من شد به معنی شب تار

کسی که بی رخ او یک دمم قرار نبود           برفت   و  کار  مرا  بر  فراق  داد  قرار

شب دراز دد و دیو و آدمی و پری                  به  خواب  راحت  من  از  فراق  او   بیدار

+نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت10:34 قبل از ظهرتوسط فریبا |

 

 

 

فدای چشمات اگه چشمام بارونیه

فدای چشمات اگه گریه م پنهونیه

فدای چشمات اگه هنوز پریشونم به خاطر تو

 

 

فدای چشمات تلخی لحظه های من

فدای چشمات لرزیدن صدای من

فدای چشمات اگه خراب و داغونم به خاطر تو

 

 

بی تو تموم میشه کارم

خیلی دوست دارم

منو نمی خوای

 

 

بی تو تموم میشه رؤیام

ویرون میشه دنیام

چرا نمی یای

 

 

بی تو ستاره ها کورن

خاطره ها دورن

منو نمی خوای

 

 

بی تو شبای من تاره

چشماتو کم داره

چرا نمی یای

 

 

 

فدای چشمات اگه چشمام بارونیه

فدای چشمات اگه گریه م پنهونیه

فدای چشمات اگه هنوز پریشونم به خاطر تو

 

 

فدای چشمات تلخی لحظه های من

فدای چشمات لرزیدن صدای من

فدای چشمات اگه خراب و داغونم به خاطر تو

 

 

 

 

فدای چشمات اگه چشمام بارونیه

فدای چشمات اگه گریه م پنهونیه

فدای چشمات اگه هنوز پریشونم به خاطر تو

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت7:32 بعد از ظهرتوسط فریبا | |

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم... يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس ماند طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم... يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم... يادمان باشد که در اين بحر دو رنگي و ريا دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم...

 

 

 

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سال‌ها دير کرده است در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است

+نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385ساعت5:57 بعد از ظهرتوسط فریبا | |

چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد

می خرامد شب میان شهر خواب آلود

خانه ها با روشنایی های رؤیایی

یک بیک در گیرودار بوسه ی بدرود

 

ناودانها ناله ها سرداده در ظلمت

در خروش از ضربه های دلکش باران

می خزد بر سنگفرش کوچه های دور

نور محوی از پی فانوس شبگردان

 

دست زیبایی دری را می گشاید نرم

می دود در کوچه برق چشم تبداری

کوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد

بانگ پای رهروی از پشت دیواری

باد از ره می رسد عریان و عطر آلود

خیس باران می کشد تن بر تن دهلیز

در سکوت خانه می پیچد نفس هاشان

ناله های شوقشان لرزان و وهم انگیز

 

چشمها در ظلمت شب خیره بر راهست

جوی مینالد که:" آیا کیست دلدارش؟"

شاخه ها نجواکنان در گوش یکدیگر:

" ای دریغا ، در کنارش نیست دلدارش"

 

کوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد

بانگ پای رهروی از پشت دیواری

می خزد در آسمان خاطری غمگین

نرم نرمک ابر دودآلود پنداری:

 

" بر که می خندد فسون چشمش ، ای افسوس؟"

" از کدامین لب لبانش بوسه می جوید؟"

" پنجه اش در حلقه ی موی که می لغزد؟"

" با که در خلوت به مستی قصه می گوید؟"

 

"تیرگیها را به دنبال چه می کاوم؟"

" پس چرا در انتظارش باز بیدارم؟"

" در دل مردان کدامین مهر جاوید است؟"

" نه ، دگر هرگز نمی آید به دیدارم"

 

پیکری گم می شود در ظلمت دهلیز

باد در را با صدایی خشک می بندد

مرده ای گویی درون حفره گوری

بر امیدی سست و بی بنیاد می خندد.

 

                                                                    " فروغ فرّخ زاد/ دیوار "

+نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن1385ساعت8:58 بعد از ظهرتوسط فریبا | |

    وصال او ز عمر جاویدان به                         خداوند مرا آن ده که آن به

به شمشیرم زد و با کس نگفتم           که راز دوست از دشمن نهان به

    به داغ بندگی مردن بر این در                       به جان او که از ملک جهان به

خدا را از طبیب من بپرسید              که آخر کی شود این ناتوان به

    گلی کان پایمال سرو ما گشت                        بود خاکش ز ارغوان به

به خلدم دعوت ای زاهد مفرما           که این سیب زنخ زان بوستان به

    دلا دایم گدای کوی او باش                          به حکم آنکه دولت جاویدان به

جوانا سر متاب از پند پیران           که رای پیر از بخت جوان به

    شبی می گفت چشم کس ندیدست                   ز مروارید گوشم در جهان به

اگر چه زنده رود آب حیات است       ولی شیراز ما از اصفهان به

                               سخن اندر دهان دوست شکر

                              ولیکن گفته ی حافظ از آن به

+نوشته شده در دوشنبه 4 دی1385ساعت9:6 بعد از ظهرتوسط فریبا | |

و آنگاه جوانی گفت ای حکیم مهربان از دوستی سخن بگو.

پیامبر گفت:

دوست شما همان دعای شماست که مستجاب شده است.

مزرعه ی شماست که در آن با عشق دانه می کارید و با شُکر درو می کنید.

سفره ی طعام و شعله ی آتشدان شماست.

زیرا با گرسنگی نزد او می آیید و در کنارش آرامش می گیرید.

 

وقتی دوست شما از ضمیر خویش سخن می گوید، شما را نه هراس آن باشد که گویید، ‌« چنین نیست» و نه دریغ باشد که گویید، « آری چنین است».

و هنگامی که او سکوت می کند قلب شما از گوش کردن به آوای قلب او باز نمی ایستد.

زیرا در اقلیم دوستی همه ی اندیشه ها ، همه ی آرزوها و انتظارات بی هیچ کلمه ای به دنیا می آیند و میان دو دوست تقسیم می شوند،

با شادی و نشاطی که در زبان نمی گنجد.

وقتی از دوست جدا می شوید غمی به دل راه نمی دهید،

زیرا آنچه را که شما بیش از همه در او دوست می دارید ای بسا که در جدایی بهتر در چشم شما جلوه کند، چنانکه کوهنورد وقتی از دشت به کوه می نگرد آنرا بهتر می بیند.

و خوشتر آنکه در دوستی هیچ مقصودی در میان نباشد مگر آنکه روح شما ‌‌ژرفتر و عظیم تر شود.

زیرا اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد، به حقیقت عشق نیست بلکه، دامی است که آدمی می گسترد و در آن صیدی جز کالای بیهوده نمی افتد.

 

و بگذار بهترین بخش هستی تو از آن دوستت باشد.

اگر او دریای وجودت را هنگام جزر آب دیده است، بگذار در مدّ آب نیز آنرا تجربه کند.

زیرا اگر دوستت را بدان خاطر بخواهی که ساعات خود را در صحبت او بر باد دهی، بهره ی آن دوستی چه خواهد بود؟

پس در صحبت او ساعاتی را بجوی برای زیستن( نه برای کُشتن) .

زیرا دوست برای آن است که نیاز تو را برآورد نه تهی بودنت را پر کند.

و بگذار که در پیوند شیرین دوستی خنده و شادی باشد و شریک شدن در لذتهای یکدیگر.

زیرا در شبنم نکته های ظریف و کوچک دلِ آدمی صبح خود را می یابد و تازه و با طراوت می شود.

 

 

                                                     " جبران خلیل جبران/ پیامبر "

 

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم

که کیمیای سعادت رفیق بود  رفیق

                                  حافظ

         دوستان در هوای صحبت یار

         زر فشانند و ما سر افشانیم

                                  سعدی 

+نوشته شده در یکشنبه 2 مهر1385ساعت11:29 قبل از ظهرتوسط فریبا | |