بودن یا نبودن .... مسأله این است!!!!
 سپندارمذروز:

سپندار(اسفندار)مذ ،فرشته ی موکل بر زمینهاست و پنجمین روز از ماه شمسی به نام او،سپندارمذروز نامیده شده،که آن را روزی نحس و بد توصیف کرده اند؛ و قابیل در آن روز متولد شد.بنابر روایتی، در این روز باید به بهبود وضع چارپایان پرداخت،اسفندارمذروز در اسفند ماه عید است، به علت تطابق نام روز و ماه،و این روز به "عید زنان" و یا مزدگیران (مردگیران،چون از مردان هدیه میگرفتند) معروف است و تا روزگار ابوریحان در اصفهان و ری هنوز برجای بوده است

 

فرهنگ اساطیر،نوشته ی دکترمحمدجعفر یاحقی/ صفحه 240

 

 

 

 

سپندارمذگان(امشاسپندان،اسفند(:

در اوستا سپنت آرمئیتی، در پهلوی سپندارمت، که در فارسی سپندارمذ (اسفندارمذ ،سفندارمز) گوییم،مرکب است از دو جز سپنت مقدس) و آرمئیتی (فروتنی ،فداکاری).در اوستا به معنی "زمین" و در پهلوی به "خرد کامل" ترجمه شده است.

 

سپندارمذ در عالم معنوی، مظهر محبت و بردباری و تواضع اهورامزداست و در عالم جسمانی، فرشته ی موکل بر زمین و زنهای درستکار و عفیف و شوهردوست. به این مناسبت او را مونث و دختر اهورامزدا دانسته اند. او موظف است زمین را خرم و آبادان و پاک و بارور نگه دارد.به این جهت هرکس به کشت و کار و آبادانی بپردازد ،خشنودی سپندارمذ را فراهم کرده است

این فرشته بود که بر آرش شیواتیر حاضر آمد و وی را امر کرد ،برای تعیین مرز ایران و توران ،تیر و کمانی برگزیند

 

همان/صفحه 104

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 بهمن1389ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط فریبا | 
 

به غیر از مامانو باباو داداشم که مخلصشونم هستم،یه نفر تو زندگیم هست که بهم انگیزه میده

انگیزه ی زندگی کردن،انگیزه ی عاشق بودن،انگیزه ی درس خوندنو رسیدن به اهدافم

کمکم میکنه چیزایی که میخوام بهشون برسمو فراموش نکنم

همیشه هم پشتمه و با وجودش احساس امنیت میکنم

به خاطر اونم که شده باید تلاشمو بکنم

 

 

عزیزم ازت ممنونم....

با وجود تو هیچ چیزی کم ندارم....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 بهمن1389ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط فریبا | 
آخرین روزاستو لحظه به لحظه دارم به کنکور نزدیک میشمو این احساس درونم قویتر میشه که هنوز هیچی بلد نیستم....!!

امیدوارم دیگران و از همه مهمتر خودمو نا امید نکنم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 بهمن1389ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط فریبا | 

 

 

صدای طوفان دیوانه کننده بود. شُر شُرِ آب باران در آن تاریکی شب

 

در گوشش زمزمه ها می کرد....

 

گوش های  خود را محکم گرفته بود و فریاد می کشید: " رهایم کنید

 

، رهایم کنید " و به دور خود می چرخید.

 

این صدا ها پیام آور فرمان شوم دیگری بودند و او این بار قصد

 

مقاومت داشت.

 

تا زمانی که خورشید بالا آید و دنیا را روشن کند، او درگیر بود؛ درگیر

 

بود و مقاومت می کرد و این بار موفق شده بود. اما موفقیتی که....

 

 

از آن پس هیچ وقت از خود بیرون نیامد و تا اثری از باران می دید

 

خود را پنهان می کرد و حتی حاضر نبود به فرمان گوش دهد....

 

 

 

 

 

 

بی خبر از اینکه شاید این بار فرمانی نیک در انتظارش باشد....

 

 

                                               " فریبا/ اَمرداد/ 1386"

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 دی1389ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط فریبا | 

   قبل از اینکه از پشت پنجره کنار بره ، ته مونده ی چایی ش رو خالی کرد توی کوچه، پنجره رو بست ، پرده رو کشید و رفت کنار میز تحریرش؛ قلمش رو برداشت و نوشت:

   " مطمئن نیستم که رد شدنش از کنارِ دیوارِ اون طرفِ خیابون ، اونم هر شب، سر ساعت معین....اتفاقی باشه!!!! شاید شب های بعد بهش دست پیدا کردم!!"

   " بازم اومد؛ امشب هم دیدمش، با همون بارونی بلندِ سورمه ای و موهای آشفته که به خاطر بارش بارون خیس شده و چرمی به نظر میان؛ جالبِ این شبا همش بارون می یاد!!"

   " امشب وقتی از کنار پنجره رد شد، بالا رو نگاه کرد و بهم یه لبخند زد، عجیب بود!! تا حالا چهره اش رو این طوری ندیده بودم!!"

   میزش پر بود از کاغذهایی که با کلمه ی" امشب... " شروع و با دوتا علامت تعجب تموم می شد. چند شب بعد از اینکه دیدن تکراری اون دختر، هر شب، سرِ ساعت، نظرش رو جلب کرده بود، تصمیم گرفت که هر دفعه بعد از دیدن اون، حسش رو بنویسه؛ شب ها گذشته بود اما هیچ اتفاق جدیدی جز اون لبخند مجهول نیفتاده بود. کم کم به این پیامدِ تکراری شک کرد. اما چه می خواست چه نمی خواست، چه توجه می کرد چه توجه نمی کرد اون می یومد و می رفت، گاهی با چتری بالای سر، گاهی با کتابی در دست....

   " امشب دیگه تصمیم خودمو گرفتم، فردا شب حتماً صداش می کنم. شایدم اصلاً رفتم پایین سراغش. آره حتماً این کار رو می کنم!!"

   " اگه این تصمیم مسخره رو نگرفته بودم شاید این اتفاق نمی افتاد، شاید هنوز اون می یومد و می رفت؛ شاید اصلاً نباید صداش می کردم، اون وقت به طرف من بر نمی گشت و باز هم اون وقت.... شاید اصلاً سرنوشتش این بود که من صداش بزنم و اون برگرده و بعد اون ماشین و ....نمی دونم؛ هنوزم نمی دونم که اصلاً اومدنش با منظور بود یا نه؟! یعنی مرگش تقصیرِ منه؟!! تقصیر من فقط اینه که می خواستم معنی این حادثه ی تکراری رو که دائم تکرار می شد رو بدونم.... خب دیگه نوشتن من هم معنایی نداره، چون دیگه حادثه ی تکراری ای رخ نمی ده!!"

   ته مونده ی چایی ش رو خالی کرد تو کوچه، پنجره رو نبست، پرده رو کشید، چراغ مطالعه اش رو خاموش کرد و خوابید....

     

 

 

                                                                             "فریبا/ مرداد 1385"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 دی1389ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط فریبا | 

 

 

تو اگر باز کنی پنجره ای سمت دلت


می توان گفت که من چلچله ی باغ توام

مثل یک پوپک سرما زده در بارش برف

سخت محتاج به گرمای پر و بال توام

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آذر1389ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط فریبا | 
 

 

 

 

 

 

در پس کوچه های تنگ و تاریک، قدم میزنم

 

نمیدانم این تاریکی قلب توراهم فراگرفته؟!

 

اما من هنوز در این ظلمت بوی تورا استنشاق میکنم!!

 

همچنان تنها کوچه های تنگ را پشت سر میگذارم به این امید که تو در انتهایش ایستاده ای....

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 مرداد1389ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط فریبا | 


حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳″
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت




جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق”

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 خرداد1389ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط فریبا | 
 

نگاه کن...
آسمان تاریک است
آدمیان در خواب...
طلوع خورشید آسمان را رنگین میکند

احساس کن...
زمین سرد است
زمین آخرین تلاشش را برای سرد کردن تن تو بکار میبندد
اما اندک اندک خورشیید پیروز میشود
تنت زودتر از زمین گرم میشود

گوش کن...
گجشککان آوازی نو سر میدهند
و تو همچنان ساکتی
مگزار هیچ مخلوقی بر تو پیشی بگیرد
زیر لب زمزمه کن هر آنچه تو را به شوق پرواز میرساند

بو کن...
مشامت هنوز در خواب است
برخیز آبی بر تن زن تا قطره ای آب بر خاک وجودت ریزد تا مشامت وجود خاکیت را دریابد
بدان که آنگاه وجودت محکوم به بیداریست و مشامت بیدار

نوش کن...
یک استکان چای داغ
یک تکه نان و مربا

فکر کن...
امروز تازه شروع شده
امروز مال توست
اگر به نام خودت ثبتش کنی...

امروز خلق کن
تا تو که مخلوق دیروزی خالق فردا باشی...

 

 

 

 

                                                                 "شعر از  پارسا"

                                                                           (که همیشه محشر مینویسه)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 فروردین1389ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط فریبا | 
این روزا نه شعری نظرمو جلب میکنه نه داستانی جذبم!!!!
اگه شما مطلب جذابی دارید که بتونم تو وبلاگم بذارم،خوشحال میشم برام بفرستید....
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 اسفند1388ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط فریبا | 
دوستان عزیزم،اشتباه نکنید من شاعر نیستم!!

من گاهی می نویسم اما نویسنده ی خوبی هم نیستم!!
من فقط شعرهایی که ازشون خوشم میاد رو تو وبلاگم می نویسم که حتی شاعر خیلی هاشونم نمیشناسم!!

یکی از دوستام بهم خیلی وقت پیش گفت "این وبلاگ نیست بیشتر شبیه دفتر خاطراته!!" فکر کنم حق باهاش باشه.

 

ممنون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط فریبا | 

 

باز گفتم

کوه صبرم

مثل سنگم

عهد بستم

نکنم شکوه ز کس

بد نگویم به کسی

 

 

صبح زودی رفتم

گله ها را بردم

سر جویی شستم

 

باز گفتم

که تو خوبی و قشنگی و تو مستی

و من از روز ازل

عاشق تو بودم و هستم

 

گله ای از تو ندارم

چشم بر هر چه که کردی

همه بستم

 

لیک دیدم

چشم هایم

غرق اشکند

غرق اشکند

گله دارند

از من و عهدی که بستم

 

                                                             "فریبا شش بلوکی"  (من نیستما!!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط فریبا | 
مرا با خود نبرد اما شکست و خرد کرد اما
نمانده از برایم هیچ جز آهی که سرد اما

به من قول مساعد داد که با من دوست می ماند
نمود آخر چنان چون دشمنان با من نبرد اما

جوانی را به پایش ریختم بی حرف و بی منت
ترحم عاقبت با ما و من حتی نکرد اما

صدای خنده هایش بویی از تسلیم با خود داشت
رها از من شد و من هم اسیر آه و درد اما

هزاران حرف های خوب در گفتار خود می زد
نماند از ادعا هایش به جز خاکی و گرد اما

ز داغ رفتنش خوابی به چشم من نمی آید
زمانی باز می گردد که باشم پیر مرد اما

دلم می خواست تا من هستم و او هست می ماندیم
به جرمی که نکردم می شوم محروم و طرد اما

برای بود نش باید که طاس زوج می افتاد
به صفحه می نشیند بخت من طاسی که فرد اما

همین اندازه می خواهم که هرجاهست خوش باشد
به پایان می رسد این نو غزل با اسم درد اما
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط فریبا | 

دل من

دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند یک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ی تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت یک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوارو دری
که تو هرروز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغچه بود
که تو هرروز به آن می نگری
دل من رادیدی؟
ساکن کفش تو بود
یادت هست؟

 

                "فریبا شش بلوکی"( من نیستما)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط فریبا | 

زنی را...

زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد

زنی را با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند


زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه

زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
...
زنی را می شناسم من
...

 

                                                    "فریبا شش بلوکی"  (من نیستما!!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط فریبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم
هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم

خصوصيات فردي:

نام: فريبا / به معني فريبنده، زيبا، نام يكي از حوري هاي بهشتي

رشته: بیولوژی

متولد تيرماهم و مثل همه ي تيرماهيها شناختن خصوصيات اخلاقيم سخته. همه ي انسان ها رو دوست دارم؛ هرچند خيلي از دوستان سعي كردن با ضربه زدن مانع بشن، ولي خب موفق نشدن و نمي شن.


فكر كنم كافي باشه

در ضمن مطالبی که تیترشون رو در پیوندهای روزانه می نویسم نوشته های خودم هستن .... خوشحال میشم دربارشون نظر بدید.

پیوندهای روزانه
بی خبری گمراه
تار
من فردا دارم می رم
امشب
قبرهای فرو ریخته
پسر بچه ی کهنسال
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم بهمن 1389
هفته اوّل بهمن 1389
هفته چهارم دی 1389
هفته دوم آذر 1389
هفته چهارم مرداد 1389
هفته اوّل خرداد 1389
هفته سوم فروردین 1389
هفته اوّل اسفند 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته سوم بهمن 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
آرشيو
آرشیو موضوعی
قمیشی گاهی خیلی آرامش بخشه
بی خبری گمراه
نادان
من فردا دارم می رم
جدایی
تار
فدای چشمات
نمی دونم نوشته ی کیه!!! اما قشنگن....
قصه ای در شب
باز هم حضرت حافظ
دوستی
بصیرت سایه ها
شعری از طرف دوستان
نمی دونم شاعرش کیه!!....
امشب....!!
نیک نامی
فال
پیوندها
مهرگان
سرامیک طرِه
ITC
مخلوقی که رسالتش خلق کردن است
جسم زوال پذیر، خرد جاوید (شاملو)
گل شب بو
سیاوش
دوست
صندلي خالي
قاصدك
غزال
بهنوش
من و خود من (سامان)
ورزش و دانستني هايش (احسان)
نانا قشنگه
باغملك سيتي
پارس دانلود
هنر تئاتر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM